الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

408

إحياء علوم الدين ( فارسى )

آن چه به ضرورت نزديك باشد دارو بود ، اگرچه داروى سودمند نباشد و ليكن اندك زيان بود . و خوردن زهر محذور است ، و تناول دارو فرض . و آن چه ميان آن است كار آن مشتبه است . پس هر كه احتياط كند براى نفس خود احتياط كند ، و هر كه تساهل نمايد بر نفس خود تساهل نمايد ، و هر كه براى دين خود استبرأ كند « 204 » و آن چه در آن ريبت باشد بگذارد و بى ريبت گيرد و نفس خود را به تنگناى ضرورت بازگرداند ، او به حزم نگاه داشته باشد ، و هر آينه از فرقهء ناجيه باشد . و كسى كه بر ضرورت و مهم اقتصار نمايد روا نباشد كه به دنيا منسوب كرده شود ، بلكه آن قدر از دنيا عين دين باشد ، چه شرط دين است ، و شرط از جملهء مشروط باشد . و بر اين دلالت كند آن چه روايت كرده‌اند كه إبراهيم را - عليه السلام - حاجتى بود ، از دوستى وام خواست ، ميسر نشد ، و انديشه‌مند بازگشت . حق تعالى به دو وحى فرستاد كه اگر از خليل خود خواستى هر آينه بدادى . گفت : اى پروردگار ، دانسته‌ام كه تو دنيا را دشمن دارى ، بدان سبب بترسيدم كه از تو چيزى از دنيا خواهم . پس حق تعالى به دو وحى فرستاد كه « حاجت » از دنيا نباشد . اكنون اندازهء حاجت از دين باشد ، و آن چه وراى آن است و بال است در آخرت ، و در دنيا نيز چنان است . داند كسى كه احوال توانگران و آن چه ايشان تحمل مىكنند ، از محنت در الفختن مال و فراهم آوردن و نگاه داشتن و احتمال مذلت در آن ، نيكو معلوم گرداند . و غايت سعادت او به مال [ 308 ] آن باشد كه وارثان او را مسلّم ماند و بخورند ، و ايشان دشمنان اويند . و بسى باشد كه بر معصيت بدان استعانت كنند ، پس او معين باشد بر آن . و براى آن جمع كنندهء دنيا و پسرو شهوت را به كرم قز « 205 » تشبيه كرده‌اند كه هميشه بر نفس خود مىتند تا آن را غلاف سازد ، پس خواهد كه از آن بيرون آيد و مخلص نيابد ، پس بميرد و هلاك شود به سبب عملى كه بر نفس خود كرد . پس همچنين كسى كه در دنيا متابعت شهوت كند زنجيرها بر دل خود محكم كرده باشد كه او را در بند كند به چيزى كه مشتهى اوست تا به حدى كه زنجيرهاى بسيار بر او جمع شود . پس جاه و مال و اهل و فرزند و شماتت دشمنان و رياى دوستان و ديگر حظهاى دنيا او را مقيد گرداند . پس اگر در خاطر او افتد كه خطا كرده است و قصد آن كند كه از دنيا بيرون آيد نتواند ، و دل خود را بسته بيند به سلاسل و اغلال كه قطع آن در قدرت او نيايد . و اگر محبوبى از محبوبات خود به اختيار بگذارد ، خواسته باشد كه خود را بكشد ، و در هلاك خود سعى نمايد ، تا آن گاه كه ملك الموت ميان او و ميان آن همه جدا كند به يك دفعت ، و زنجيرها از دل او آويخته بماند در دنيايى كه از او فوت شد و آن را پس گذاشت . پس آن او را سوى دنيا كشد ، و چنگالهاى ملك الموت در رگهاى دل او آويخته باشد ، سوى آخرت مىكشد . پس آسان‌ترين حالهاى او در وقت مرگ آن باشد كه چون شخصى بود كه به منشار « 206 » دو نيم كنند

--> ( 204 ) استبرأ ، پاكى خواستن . ( 205 ) قز ( معرّب كز ) ، ابريشم . ( 206 ) منشار ، ارّه .